![]() |
![]() |
|
| ... و همچنان مغرور!!!!! |
|
. . . اون چیه که زنا میدن مردا می خورند؟!؟!!؟؟! حرص اون چیه که مردا در میارن زنا می خورند؟!؟!؟!؟ پول اون چیه که زنا باز می کنند مردا می زارن توش؟!؟!؟!؟ حساب بانکی اون چیه که باعث میشه این مطلبُ با اشتیاق تا آخر بخونی؟!؟!؟ . . . خودتونو اصلاح کنید!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:13 توسط محمود |
|
|
باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:14 توسط محمود |
|
|
این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید. 1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ و دستاوردهای عظیم، به
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:42 توسط محمود |
|
|
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:5 توسط محمود |
|
|
ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم. اين چيزها: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:49 توسط محمود |
|
|
.
. . چه می توان کرد!!! . . . پ.ن:همچنان منتظر عیدیم هستم!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:14 توسط محمود |
|
|
هیچکس اشک برای من نریخت
هر که با من بود از من گریخت چند روزیست که حالم دیدنیست حلم از این و آن پرسیدنیست گاه بر زمین زل می زنم گاه به حافظ تفال می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم غلط بود آنچه می پنداشتیم. . . . پ.ن:زیاد به دل نگیرین!!!!واسه خالی نبودن عریضه نوشتم!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:19 توسط محمود |
|
|
.
. . از اون همه قهر کردن ها و نکردن ها منت کشی کردن ها و نکردن ها و ... بگذریم! من عیدیمو می خوام!!! . . . پ.ن:یادم رفت بگم!حسود هم هستی!!!!اونم خیلی!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:19 توسط محمود |
|
|
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:58 توسط محمود |
|
|
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:57 توسط محمود |
|
|
به قوله یه نفر:
همه دروغ می گن!!!!! به قوله خودم: همه دروغ می گن!!یه سری کم و یه سری زیاد!!!!بگرد دنباله اون که کمتر از بقیه دروغ می گه!!!! . . . پ.ن:دارم به این نتیجه می رسم که خیلی مغروری!!!خیلی!!!! و اینکه هیچ کس واست مهم نیست!!!هیچ کس!!!واینکه خیلی از خود راضی هستی!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:35 توسط محمود |
|
|
بگو کجا بودی این همه وقت
این همه وقت بعد از آن سلام ساد ه کجا بودی که من پشت تمام درختان باغ را بگردم و باران بند نیاید کاری نکرده بودی که زیر باران من هم آن قدر ساده می شوم که خیلی ها به چشمم آشنا می آیند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:26 توسط محمود |
|
|
خدا همانی است که ما می خواستیم. کاش ما هم همانی بودیم که خدا می خواست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:53 توسط محمود |
|
|
السلام علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح التی حلت بفنائک ، علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم ، السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:59 توسط محمود |
|
|
سلام
من برگشتم!!!! صحیح ُ سالم ُ درس خون رفتم ناصحیح ُ ناسالم ُ درس نخون برگشتم!! این یکی دو هفته که نبودم رفتیده بودم دانشگاه تا پروژم ُ ارائه بدم ُ فارغ التحصیل بشم!!! به عبارتی آق مهندس بشم!!!! اما هنوز آق مهندس نشدم!!!!! با اینکه استادمون گیر بود ولی واسه ارائه پروژه اذیت نشدم یعنی فی الواقع اصن وقت نشد که من ارائه بدم! فقط چندتا سوال اونم در حد المپیک پرسید که منم جواب دادم!!! ولی واسه پرینت ُ صحافی دهنم صاف شد!!! تو اون خراب شده فقط یه جا پرینت رنگی داشت که اونم مجلاته خاص خودش ُ داشت!!! بگذریم! خلاصه اینکه این جانب با نمره 19.5 پروژم ُ پاسیدم!!! بسی فیض بردیم بابت نمره!!!! و در حال ِ حاضر اینجانب یک عدد سرباز ِ فراری می باشم!!!! و اینکه به یک عدد نتیجه اخلاقی پی بردم! و آن اینکه مواقعی که من نیستم شما دوستان وبلاگی هستین و مواقعی که من هستم شماها نیستین!!!! آخه این چه وضعیه؟!؟!؟!؟!؟ فعلن همینا دیگه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:55 توسط محمود |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:54 توسط محمود |
|
|
میزی برای کار
کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ .... این بود زندگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:36 توسط محمود |
|
|
این پست چند وقتی ثابته!!!! بی زحمت آپای جدیدو هم بخونید.
. . . می تونم یه سوال ازتون بکنم؟!؟!؟!؟ شما نماز می خونید؟!؟!؟ اصولا چند جواب بیشتر نداره!بله!نه!به تو چه!!! و امثالهم!!! حالا فرض محال (که به قوله طلبه ها محال نیست) می گیریم که می خونید!!!!چرا نماز می خونید؟!؟!؟ البت این چند جواب تابلو داره! اگه امکان داره علت نماز خوندنتونُ بگید!!!می خوام بدونم چرا اطرافیانم نماز می خونن؟!؟؟! راستش من به اجبار خانواده نمازو شروع کردم!!!الانم تقریبا عادت شده!!!ولی نمی خوام ترکش کنم!!!!چون دو سه باری حال داده اساسی!!!!چیزاییو که خیلی واسم مهم بودن حفظ کرده!!! ممنون می شم دلیلشو بهم بگین. در پناه حق . . . بعدن نوشت: یه نفر جان بی زحمت قسمته نظرارو یه نیگا بنداز!ممنون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:32 توسط محمود |
|
|
دیروز اسمان به خاطر دخترکی معصوم که |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:21 توسط محمود |
|
|
زندگی با مرگ از بین نمی رود، به هزاران طریق دیگر که از بی توجهی ما سرچشمه می گیرد از بین می رود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:45 توسط محمود |
|
|
زندگی پیازی است که انسان در حال اشک ریختن، پوستش را می کند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:43 توسط محمود |
|
|
این بار هم تو را می یابم، در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند تو را آغاز می کنم به روی برگ های سپید تا برگ های دفتر زندگیم آرام آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند، باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:28 توسط محمود |
|
|
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:30 توسط محمود |
|
|
بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند، تو از نژاد چشمه باش!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:38 توسط محمود |
|
|
در بسیاری از جنگ ها قبل از آنکه بجنگیم، پیروزیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:13 توسط محمود |
|
|
. . . خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداجون شکرت! دستت درد نکنه!!! دمـِت قیژ!!! ممنون که بازم دست ِ رد به سینم نزدی! ممنون. چرا هیچ کی به من حق نمی ده؟!؟! ها؟!؟!؟ چرا فک می کنین که من یخچالیم؟!؟!؟ حتمن باید جلوتون له بشم تا بفهمین که منم آدمم و احساس دارم؟!؟!؟ در حالی که همه ی این چیزارو می ریزم تو خودم!!!!ها؟!؟؟!؟! بگذریم! خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداجون بازم ممنون! . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:2 توسط محمود |
|
|
کسی که درباره همه چیز می اندیشد درباره همه چیز تصمیم نمی گیرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:42 توسط محمود |
|
|
برادر حقیقی تو آن کسی است که از لغزشت درگذرد ، نیازت را برآورد ، پوزش تو را بپذیرد ، ترس را از تو دور کند و آرزویت را برآورد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:33 توسط محمود |
|
|
کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد.ولی هربار که حرف دلش را میزد صدایش در آب جوش می سوخت.کیسه ی کوچک چای بایک تکه نخ رفت ته لیوان.حرف دلش راآهسته گفت... لیوان سرخ شد. . . . پ.ن:به این می گن سواستفاده از نظرات!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط محمود |
|
|
.
. . بازم ممنون.دستت درد نکنه!خوش گذشت!هر چند کوتاه بود و اصلن ندیدمت!خیلی دلم می خواست در مورد جایی که رفتیم! خیلی قشنگ بود!!! از میون ِ اون همه زیبایی یه درختی بود که دلمُ بد جوری ربود!!! با اینکه حرف خاصی نزدیم و با وجود استرس کاذبایی که می دادی و با اینکه یه ضدحال ِ کوچولو زدی ولی نمی دونم چرا خیلی آروم بودم! بگذریم! بازم ممنون! . . . بعد عمری رفتیم دانشگاه!!! این چند وقت که نبودم دانشگاه گوریده بود به هم!!!تقریباً تمام معاونای دانشگامون استعفا داده و یا دارن می دن!نمی دونستم وجود ما این قدر واسه دانشگاه مهمه! رفته بودم در موردِ پروژه با استادِ گولاخ ِ رشتمون صوووووووووبت کنم!!! خودش که خیلی راضی بود!!!ایشالا که نمرشم راضی کننده باشه!!! . . . موقع اومدن از دانشگاه با یکی از رفقا اومدم!به عبارتی واسه اولین بار با یه ریفیق درد و دل کردم!!هر چند اشکمُ درآورد ولی خوب بود!!به عبارتی کلی نصیحتم کرد!!تنها مجلش اینجا بود که من هر چی می گفتم می گفت باید ازدواج کنی!بابا ازدواج که کشکی نمیشه!!!میشه!؟!؟ خو من شرایطشُ ندارم!!!می خوام درس بخونم! و اینکه گفت من شبیه بهزادم!!!!!نه قیافتاً!!از اون لحاظ که من سرترم! ولی از شوخی گذشته آیا واقعاً اخلاقاً من شبیه اونم!؟!؟!؟ . . . خو آقاجون من موهامُ دوست دارم!!!نمی خوام کوتاش کنم!!!چه گیری دادینا!!!! . . . - اگه کسی می دیدتون چی؟!؟!؟ - آخه اینجا کی منُ می شناسه؟!؟!؟ خو ببینن!!!! چی میشه!!!؟!؟ - خو می گفتی منم بیام ببینمش!!! - زودتر می گفتی!!!!:دی - دعوتش کن بیاد خونه!!! - - خو تو برو بیرون! - - اصلن نهار دعوتش کن! - - ... . . . و این بود جریان ِ این چند روز غیبت من از این دنیای مجازی! . . . و ممنون یه نفر جان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:34 توسط محمود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام خدا
سلام به همه.من محمودم وحدودا 23 ساله.(مثلا)مهندس مکانیک.امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.ممنون که به وبلاگم سر زدین. "خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد!!!!" ما گذشتیم!شما هم بگذرین!!!! |
| آرشیو موضوعی |
|
علمی شعر داستان مذهبی 30یا30!!!! |
| نویسندگان |
|
محمود دوست |
|
RSS
|