تبليغاتX
خدایا به امید تو
پسری سنتی و عجیب و مغرور از جنس یـــــــــــــــــخـچـال!!!!!
این پست چند وقتی ثابته!!!!

.

.

.

می تونم یه سوال ازتون بکنم؟!؟!؟!؟

شما نماز می خونید؟!؟!؟

اصولا چند جواب بیشتر نداره!بله!نه!به تو چه!!! و امثالهم!!!

حالا فرض محال (که به قوله طلبه ها محال نیست) می گیریم که می خونید!!!!چرا نماز می خونید؟!؟!؟

البت این چند جواب تابلو داره!
مثلا به اجبار خانواده!یا از رو عادت (البت عادت جالبیه هر وقت بخوای میشه ترکش کرد)!!!تشکر از خدا!!و یا جوابای دیگه!!

اگه امکان داره علت نماز خوندنتونُ بگید!!!می خوام بدونم چرا اطرافیانم نماز می خونن؟!؟؟!

راستش من به اجبار خانواده نمازو شروع کردم!!!الانم تقریبا عادت شده!!!ولی نمی خوام ترکش کنم!!!!چون دو سه باری حال داده اساسی!!!!چیزاییو که خیلی واسم مهم بودن حفظ کرده!!!

ممنون می شم دلیلشو بهم بگین.

در پناه حق

.

.

.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط محمود | 

کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد.ولی هربار که حرف دلش را میزد صدایش در آب جوش می سوخت.کیسه ی کوچک چای بایک تکه نخ رفت ته لیوان.حرف دلش راآهسته گفت...
لیوان سرخ شد.

.

.

.

پ.ن:به این می گن سواستفاده از نظرات!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط محمود | 
.
.
.
بازم ممنون.دستت درد نکنه!خوش گذشت!هر چند کوتاه بود و اصلن ندیدمت!خیلی دلم می خواست ... (امان از دستِ این شیطان) ولی حیف که اسلام دستمُ بسته بود!!!
در مورد جایی که رفتیم! خیلی قشنگ بود!!! از میون ِ اون همه زیبایی یه درختی بود که دلمُ بد جوری ربود!!!
با اینکه حرف خاصی نزدیم و با وجود استرس کاذبایی که می دادی و با اینکه یه ضدحال ِ کوچولو زدی ولی نمی دونم چرا خیلی آروم بودم!آرامش ِ خاصی داشتم!!!به غیرِ یو به کـَس و یا چیزِ دیگه ای فکر نمی کردم!! اصلاً فکرم کار نمی کرد! نمی دونم چرا!!یه جورایی شنگول می زدم!!اگه کسی منُ می دید شاید فک می کرد چیزی انداختم بالا!!حتی سوالایی که داشتمُ فراموش کرده بودم!مخصوصا در مورد جبر و اختیار!خودمُ کشتم تا یادم بیاد سوالم چی بود!!!
بگذریم!
بازم ممنون!
.
.
.
بعد عمری رفتیم دانشگاه!!! این چند وقت که نبودم دانشگاه گوریده بود به هم!!!تقریباً تمام معاونای دانشگامون استعفا داده و یا دارن می دن!نمی دونستم وجود ما این قدر واسه دانشگاه مهمه!
رفته بودم در موردِ پروژه با استادِ گولاخ ِ رشتمون صوووووووووبت  کنم!!! خودش که خیلی راضی بود!!!ایشالا که نمرشم راضی کننده باشه!!!
.
.
.
موقع اومدن از دانشگاه با یکی از رفقا اومدم!به عبارتی واسه اولین بار با یه ریفیق درد و دل کردم!!هر چند اشکمُ درآورد ولی خوب بود!!به عبارتی کلی نصیحتم کرد!!تنها مجلش اینجا بود که من هر چی می گفتم می گفت باید ازدواج کنی!بابا ازدواج که کشکی نمیشه!!!میشه!؟!؟ خو من شرایطشُ ندارم!!!می خوام درس بخونم! والا!!!اینم هی کیس ِ ازدواج معرفی می کرد!!!
و اینکه گفت من شبیه بهزادم!!!!!نه قیافتاً!!از اون لحاظ که من سرترم! ولی از شوخی گذشته آیا واقعاً اخلاقاً من شبیه اونم!؟!؟!؟
.
.
.
خو آقاجون من موهامُ دوست دارم!!!نمی خوام کوتاش کنم!!!چه گیری دادینا!!!!
.
.
.
- اگه کسی می دیدتون چی؟!؟!؟
- آخه اینجا کی منُ می شناسه؟!؟!؟ خو ببینن!!!! چی میشه!!!؟!؟
- خو می گفتی منم بیام ببینمش!!!
- زودتر می گفتی!!!!:دی
- دعوتش کن بیاد خونه!!!
-
- خو تو برو بیرون!
-
- اصلن نهار دعوتش کن!
بیخیل با!!!! تایم اوت!
- ...
.
.
.
و این بود جریان ِ این چند روز غیبت من از این دنیای مجازی!
.
.
.

و ممنون یه نفر جان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط محمود | 
محبت مثل سکه است. اگه بیافته تو قلک قلب نمی شه درش آورد مگر اینکه اون قلک رو بشکونی.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:50  توسط محمود | 
سال ها تاریخ شمسی گشت و گشت

شادمان شد تا شنید این سرگذشت

روز میلاد امام هشتم است

هشت هشت هشتادو هشت

میلاد امام علی ابن موسی رضا (ع) مبارکباد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:14  توسط محمود | 
خدایا کمکم کن تا شهرت منی را که می خواهم باشم  قربانی منی را که می خواهند باشم نکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:51  توسط محمود | 
.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!!!!!

دیگه چی بگم خدا؟!؟!؟!
چرا همش همه چیز باید سر من بیاد؟!؟!؟! بابا منم آدمم !!!!

این حکمتت چیه خدا که دهنمو صاف کرده!!!!!

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

خدا جون خودت آخرشو بخیر کن!!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:23  توسط محمود | 
.

.

.

میگما ملت چه حالی می کنن مارو میزارن سره کار!!!!والا بابا!!!!دلشون خوشه ها!!!

ما هم که ساده !!!!

بعد می گن بیکاری بیکاری بیداد می کنه!!!! این همه کار!!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:20  توسط محمود | 

.

.

.

امشب ییهو حسودیم شد!!! به چیو کیو ولش مهم این بود که حسودیم شد!!!

اما ...!!! اما چه می توان کرد!!!

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:38  توسط محمود | 

کاش می شد با شقایق سایبان می ساختیم

باز هم با محبت آشیان می ساختیم

کاش دریای دوستی قصه طوفانی نبود

تا که با هم قایقی بی بادبان می ساختیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:15  توسط محمود | 
شاید کودکان از زندگی آگاه هستند که آن را با گریه آغاز می کنند.
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:11  توسط محمود | 
بازم سلام دوست عزیز

اگه غرورتون یک کم بود مطمئنن چیزه خاصی نمیشد! چون راحت می شد شکستش !پس غرورتون خیلی زیاد بود!!!

اگه واقعن عشقتون بود شما خیلی راحت می تونستی این به قوله خودت یک کم غرورو بشکنی!!! پس یا غرورت زیاد بود یا عشقت عشق نبود!!!(دلیل عقلی :دی)
زمونه زمونه نامردی شده!!!! پیشنهاد نمیدم شما هم مثله من از کسی انتظار نداشته باشین که بعد به خاطرش ناراحت نشین!!!!

مثلا چند وقته که وبمو می خونی؟!؟!؟!هاااااااا؟!؟!؟!

حرفام عوض شده؟!؟!؟ جالبه چند وقت پیش یکی از دوستان روانشناس! که وبمو خونده بود گفت: مطالبتون تکراری شده!!!یه تغییری تو خودتون بدید!!!  اونوقت شما می گید عوض شده؟!؟!!؟

و اینکه آدم اگه عاشق نباشه آدم نیست!!! همه عاشقن!!! یه عده ای می دونن و یه عده ای نمی دونن و عده ای دیگه خودشونو می زنن به ندونستن!!!

واسه چی دلگیر بشم؟!؟!؟ اگه قرار بود با این چیزا دلگیر بشم که واویلا!!

امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی!!!
موفق باشی و شاد

در پناه حق

 

بعدن نوشت:

البت این چیزاییو که به شما گفتم یکی باید به خودم بگه!!!!:دی

به هر حال خوشحال میشم بازم بیای وبم و نظرتو در مورده مطالبم بگی!

اگه قابل فراموش کردن بود چشم!!!! ولی بعید می دونم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:42  توسط محمود | 

سلام

یعنی می خوای بگی شما مغرور نیستی؟!؟!!؟ مگه میشه!!! غرور هم جزئی از انسان بودنه!!!!

تا حالا کسی بهم متظاهر نگفته بود که اونم به لطفه! شما گفته شد!!!!

من با گیر دادنه شما مشکل ندارم!! شما گیر بده!!! اشکال نداره!! :دی ما راضی شما هم راضی بیخیله ناراضی!!!!

در مورده دخترا هم نمی دونم چی بگم!!! شاید شما هم به این نکته که "عشق و نفرت دو روی یه سکه هستن" رسیدی!!

در هر صورت موفق باشی!

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:50  توسط محمود | 
وقتی ناله های خردشدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد چه فرقی می کند برگ سبز کدام درخت بودی یا هستی؟!؟!

 

پ.ن:

در پیرو نظر شما یه نفر عزیز!

عاشق؟!؟!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:51  توسط محمود | 
سرنوشت حاصله بخت و اقبال نیست.حاصله انتخابه!

.

.

.

پ . ن :

سلام دوست عزیز جناب یه نفر!

راسیتش من منظورتونو متوجا نشدم!اگر لطف کنید شفاف سازی کنید ممنون می شم!

در پناه حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:22  توسط محمود | 

.

.

.

اون شب نخواستم بهت ضد حال بزنم! ولی     آخه خره اینم پیشنهاد بود که دادی!!! هر چند اصلن دلم نمی خواد در موردش صوووووووووووبت کنم ولی یه کاری کردی که خودتُ اون بنده خدا  و احیانن نفر سوم دارن اذیت میشم!!! قدیمیا بی خود نگفتن که "عقل هر چیز به از آدمیزاده!"

.

.

.

مثلن رفته بودیم عقد کنان!!! بد نبود! تقریبن خوش گذشت!! دوستان بی خود بهم نمی گفتن رپر!!! نتیجه این که رقصم! (نه اینکه استاد رقیدنم) فقط بدرده پارتی ها می خوره!!! نه عروسی ها!!! :دی

.

.

.

از اینکه اذیت شدنتو می بینمُ نمیتونم کاری کنم خیلی عذاب می کشم!
از اینکه اذیت شدنه مادر، خواهر و ... می بینمُ کاری نمی تونم بکنم خیلی اذیت می شم!!! درسته از خودم بروز نمی دم و به روی خودم نمیارم ولی از تو دارم خرد میشم!!! بعضی مواقعم له میشم!!!

کــــِـــی بشکنم با خداست!!!

.

.

.

دارم سعی می کنم خودمُ با انرژی نشون بدم!!!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:1  توسط محمود | 

.

.

.

کم کم اعصابم داره می ریزه بهم!!!! شیطونه میگه این سکوت لعنتیُ بشکونمُ مثل ِ بهزاد (رجوع کنید به سریال دلنوازان):دی  بزنم برجک هارو بیارم پایین!!! والا!!!

.

.

.

اینقدر سکوت کردمُ حرفامُ خوردم که فکر می کنن من چیزی نمی تونم بگم!!!! و یا حرف هاییُ که می زنم از رو باد ِ هواست!!! والا!!!

.

.

.

آدم جرئت نمی کنه بگه از فلان چیز بدم میاد ُ از فلان چیز خوشم میاد!!! والا!!!

.

.

.

بیخیل با!!! ولش!!!! ما گذشتیم!!!! شما هم ... !!! تونستین بگذرین!!!

.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا جون صبرمُ زیاد کن! خفن!!!!

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:39  توسط محمود | 
زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...  
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:20  توسط محمود | 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و  به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


  زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:54  توسط محمود | 

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن...حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ی ماورایی هرکس حرفهاییست که برای نگفتن دارد. حرفهایی که پاره های بودن آدمیند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:31  توسط محمود | 
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

 

خودم نوشت:

حالا اگه خدا با یه کانتینر آجر بیاد سمت ما(یا به سمتمون پرتاب کنه) ، ما باید چیکار کنیم؟!؟؟!؟ها؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:52  توسط محمود | 

.

.

.

آه ه ه ه ه ه ه ه

(به قول دوستان) سلام آقای خدا! چطوری؟! راسیتش نمی دونم از کجا شروع کنم؟!؟! از چیا بگم؟! و از این چیزا!!!

دلم گرفته! اونم خیلی!! و اینکه خیلی وقته گرفته اما ...!! اما حس و حاله گفتنش نیست!! دیگه حوصله ی گفتنش هم نیست!!! اما چه کنم که بد عادت کردم به اینجا!!! یه جورایی شده سنگ صبورم!!!

بگذریم ! اااااااااااه بازم این واژه اه!!

اطرافیان من چی تو من می بینن که می گن تو کسی هستی که رو پای خودت واستادی!!! یا اون یکی که می گه داداشت مرد زندگیه!!! آخه این چیزا رو چه جوری می بینن که من خودم نمی بینم!؟؟!؟! هااااا!؟!؟

درسته همه مشکل دارن!! درسته مشکلاته یه عده ای زیاده و مشکلات عده ی دیگه کم!!!! اما چرا مشکلات ما اینقدر زیاده؟!؟!؟! چرا همش ما باید امتحان بشیم؟!!؟؟! چرا همه ازم انتظار دارن؟!؟!؟ دهنم صاف شده بابا!!! خو منم آدمم!!! ظرفیتی دارم!!!! چرا اینقدر توقعات بیجا دارین؟!؟!؟ هاااا!؟؟!؟

دیگه واسم تشخیص اینکه کی راست میگه و کی دروغ سخته!!! یه جورایی غیر ممکن شده!!! (تقریبن سیاسی) یکی میگه همه چی گرون شده، یکی دیگه میگه همه چی ارزون شده!!! بالاخره گرون شده یا ارزون؟!؟!؟

خدا جون یه چیزایی تو خونه بدجوری داره از داخل لهم میکنه!!! دارم خورد میشم اما ...!!! اما نمی تونم چیزی بگم!!! یعنی گفتما اما کو گوش شنوا!!!!

بی خود نیست دوستان فکر می کنن که من متولد 62 یا 64 هستم!!! ببین چقدر شکسته شدم که ...!!!!

خدا رو شکر نه خوش قیافم نه خوش تیپ و نه خوش هیکل وگرنه  چقدر تلفات داشتم و چقدر باید پول دیه می دادم!!!! :دی   والا!

.

.

.

دیگه حس وحال این دنیای مجازیو هم ندارم!!!!

.

.

.

به یه موضوعی دقت کردین، کافرا به جرم کافر بودنشون یه راست می رنم جهنم حالا هر غلطی دلشونبخواد انجام می دن! اما ما (مثلن) مسلمونا هیچ کاری نمی تونیم بکنیم!! چپ بریم گناهه راست بریم گناهه!!! آخرشم می ریم جهنم!!! آخه این چه وضعیه؟!؟!؟ نه کیف دنیارو می کنیم نه کیف آخرت!!!!

و اینکه جز شکر کردنه خدا نمی تونیم کاری کنیم!!!!

.

.

.

نمی دونم دیگه چی بگم!!! دلم خیلی پر بود!!! ولی ... !!! ولی واسه فعلن کافیه!!! زیاد کفریات گفتم!!!

.

.

.

و اینکه خدایا به داده زنم برس!!! صبرشو زیاد کن!!!! چون می دونم که از دست من خیلی اذیت میشه!!!

.

.

.

در آخر آقای خدا جون بازم شکرت!!!! همینارو ازم نگیر!! همین که شبه سالمم بازم شکر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:16  توسط محمود | 

دلخوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم
کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همینجاست، کجا می رویم؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:11  توسط محمود | 

.

.

.

یکی دو روز پیش در یه مورد به این جمله ی ِ  "خواستن توانستن است " رسیدم!!! اونم تو شارژ مصرف کردن!!! که منم می تونم یه شارژ 5 تومنی یا 10 تومنی و یا بیشترُ تو یه روز مصرف کنم!!! و اما در مورد ِ بقیه موارد هنوز به این ضرب المثل نرسیدم!!!

.

.

.

خدا جون بابتِ این اطلاعاتِ کمی که واسه شروع و یا ادامه ی ِ کوتاهی از هر بحثی بهم دادی ممنون!!! خوبه که تو این زمینه کم نمیارم!!!

.

.

.

خسته شدم از بس که هر جا میرم صحبت سیاست و این چیزاست!!! بابا بیخیل دیگه!!!! ما هم که هی سکوت می کنیم که شاید از رو برن، فایده نداره!!!! حیف که نمی خوام عهدمُ با خودم بشکنم والا ... !!!! (اشتب نشه که اطلاعاتم کامله، نه، ولی می تونم یه چیزایی بگم!! یه چیزاییُ بکوبم!!! و ... و خلاصه منم می تونم چرت و پرت بگم!)

البت این عهدمُ واسه دو نفر از بچزمون می شکنم!!!!

.

.

.

خدا وکیلی انصافه که آدم به خاطر ِ پنج دقیقه کار دو سه روز تو راه باشه!؟؟!؟ نه انصافه؟!؟!؟!

.

.

.

آدم ِ بی فرهنگ، بی فرهنگ ِ، حالا می خواد بچه تهران باشه یا بچه غیر ِ تهران باشه!!!

.

.

.

آخه تویی که حلقه دستته و شوهر داری دیگه چرا نیـــــــگاه می کنی؟؟!؟!
گناه من چیه از این مدل ِ مو خوشم میاد، هااااااااااا؟!؟!؟!؟

.

.

.

 

ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:11  توسط محمود | 
حرام                                                                                                                          حلال

و

باز هم سکوت من!!!

 

خدایا عاقبت همه رو به خیر کن!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:44  توسط محمود | 

می گن خدا کریمه، اگه خدا کریم بود واسه چی بمبه بالای حرم امام رضا عمل کرد؟!؟؟ اگه خدا کریمه کجا بود کریمیه خدا موقعی که روزه اول ماه رجب حضرت آیت ا... حکیم کناره مرقد مطهر حضرت علی (ع) یه مرتبه بمب عمل کنه و تیکه تیکه بشن؟!؟! خدا کجا بود موقعی که بی بی فاطمه زهرا بین در و دیوار گیر کرده بود و گفت فضّه منو دریاب محسنم از دست رفت؟؟!؟

هر بلایی سرت میاد می گن قضا و قدره!!! ما نمی دونیم خدا فقط واسه ما قضا و قدر داره؟!؟!؟ اونم فقط بدی هامون قضا و قدره!؟؟!

لقمه تو خون می زنی، صبر داشته باش خدا دارد تورو امتحان می کند!!! مگه بیکاره خدا!؟؟! فقط ناظمه مدرسه ی ماست؟!؟!؟ از دانشجو پایانه ترم امتحان می گیرن ببینن چیزی فهمیده یا نه !! یکسره ما لقمه تو خون بزنیم، با زنم مشکل دارم، با بچم مشکل دارم، با عروسم، با دامادم، با مملکتم با مملکتم،با مسئولین، با شیخا، ... با همه ی اینا مشکل داریم بعد ما که  گله می کنیم  آقایی که یه کم ... (اشاره به محاسن داره) میگه : "خدا داره مارو امتحان می کنه"!!! یکبار خدا به ابراهیم گفت بچتو قربانی کن!! یکبار به مادر موسی گفت بچتو بنداز تو آب!! یکسره اینا باهم آب بازی می کردن؟!؟!؟

.

.

.

اینارو یه شیخی (فکر کنم) از مشهد می گفت!!! البت یه خورده از صوووبتاش بود!!! حالا نظر شما در این موارد چیه!؟؟!؟ چه جوابی واسه این چیزا دارین!؟؟!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:41  توسط محمود | 

تو همون بودی که من   خوابشُ دیدم

تو همونی که می خوام   براش بمیرم

 

 

تو همون فرشته ای    از جنس ِ آدم

تو واسم نشونه از   خدای عالم

تو همونی   که تو خنده هام شریکـــــی

توی دردُ غصه هام   واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی

 که توی شب های من بود

که توی شب های من بود

تو یه قطره از خدایی خدایی خدایی خدایی

 

 

تو همون بودیُ هستی که می خوام براش بمیرم

از خدا خواستم همیشه پیش ِ تو آروم بگیرم

تو واسم دنیای عشقی   تو تموم ِ لحظه هامی

تازه میشه روحُ جونم ِ وقتی که تو پابه پامی

از خدا می خوام همیشه که کنار ِ تو بمونم

شمع باش پروانه می شم تا کنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه می کرد   آرزوم بود که بمیرم

کاش بودم کنارت ای گل تا که دستاتُ بگیرم

تو یه قطره از خدایی خدایی خدایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:49  توسط محمود | 
سلام

به دلیل پاره ای از مجججلات بلاگف نتونستم بیام وبتون و بنظرم!!! اونایی که آیدیشونو داشتم همون جا نظریدم!!!بقیه هم شرمنده دیگه!!! نشد!

و اینکه این چند روزه حالم جالب نیست!!!نمی دونم چم شده!!اگه چیزی گفتم که ناراحن شدین پیشاپیش ببخشید!!!

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:51  توسط محمود | 

بعضی مواقع یه جملاتِ قصاری بکار می برم که پس از فکر کردن در موردش به این نتیجه می رسم که انصافاً قصار ِ!!! یه نمونش همین جمله بالاست!!! معمولاً این جمله رو زمانی استفاده می کنم که دو تا دوست یا رفیق یا زن و شوهر یا ... با همدیگه دارن صوووبت می کنن و بحثون بالا می گیره!!! و میشه یه چیزی تو مایه های مشاجره و دعوا ُ از این چیزا!!!

خودمونیما اگه تو جملهِ دقت کنین می بینین که اگه دو نفر باهم دوست باشن یعنی همدیگه رو دوست داشته باشن به خاطرِ هم حاضرن از خیلی چیزا بگذرن!!! این به واسطه دوست داشتن ِ اون خیلی چیزاشُ نادیده می گیریه و برعکس!!! اینجوری زندگی خیلی راحت تر میشه!!!

پس بیاین با هم دوست باشیم!!!!

و اینکه سعی کنیم عقل ِ زندگیمونُ زیاد کنیم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:53  توسط محمود | 

.

.

.

خسته شدم از بس مقایسم کردین!!!! پسره فلانیو ببین فلان رشته قبول شده!!! دختره فلانیو ببین فلان رشته قبول شده!!!

(به صورت تیکه بخونین)زحمت کشیدن قبول شدن!!! نمی خوام کارشونو کم کنم اما دیگه الان قبول شدن کاری نداره!!!! وقتی از دو نفر یه نفر میره دانشگاه کاری داره قبول شدن!؟!؟!

خو چرا منو دست کم می گیرین؟!؟؟! چرا سراسری قبول شدنه منو نمی بینین؟!؟!؟ چرا نمیگین پسره من سراسری فیزیک هسته ای قبول شده و نرفته؟!؟!؟ چرا نمیگین پسره من مهندسی مواد قبول شده و نرفت؟!؟؟! چرا اینقدر مهندسی مکانیکه منو کوچک می کنین؟!؟! مهندسی که به هرکی میگی از شنیدن اسمه رشت سرشون سوت می کشه و ایولُ و ماشالا میگن! چون آزادُ ترجیح دادم به سراسری اینقدر باید تیکه بخورم؟!؟!؟ بابا تو دانشگاهمون من واسه خودم برو بیایی دارم!!!! خیلیا درساییُ که من پاس کردم زورکی پاس کردن!!! مثلن همین دینامیکُ که باید ترم سه یا چهار پاس کنی ترمِ شش هفت پاس می کنن!!! یا ترمویی که اکثرن دو سه بارو میوفتن!!! درسته نمره A دانشگاهُ رشتم نیستم ولی همون نمره A یی ها سر تعظیم (با یه خورده غلو) جلوم فرود می آرن!!! کلی واسم ارزش قائلن!!!! نسبت به بقیه هم ردیفا تحویل بیشتری می گیرن!!!

تازشم اونا هم چندان زحمتی نکشیدن!!! وقتی از 24 ساعت 25 ساعتشُ درس بخونن نباید انتظارِ دیگه ای داشت!!! اگه مشکلاته مارو داشتن، اگه گرفتاریایِ مارومی داشتنُ می تونستن نمره A شن اون موقع کارشون ارزش داشت!!!

تازه اینا همه تو شرایطیِ که باید به فکر درست کردنِ غذا،لباس شستن، گاز، نفت، بخاری، کولر و هزار جور اقسامِ دیگه باشی!!!! حالا از کارایی که تو دانشگاه می کردیم بگذریم!!

بازم یه جورایی شانس آوردم که از اطرافیان کسی ارشد قبول نشد!!! و الا دهنمو صاف می کردن!!!

دختره خودشُ (ببخشیدا) جر داده!!! دو ترم مرخصی گرفته!!! انواع اقسام کلاسای ارشدُ رفته از خونش بیرون نیومده که مثلن ارشد قبول بشه که اونم ر....ده نتونسته!!!!

یه خورده منو هم دریابین!!! باور کنین منم دارم زحمتمُ می کشم!! کمُ زیادشو کار ندارم ولی دارم می کشم!!!

در آخر، دعا کنین که ارشدُ قبول شم و الا فکر کنم خیلی اذیت بشم!!!

.

.

.

حس می کنم لیاقتم نسبت به ماه رمضان پارسال خیلی کم شده!!!

واسم دعا کنین!!!

.

.

.

و در آخر خداجون بازم شــــَُـــــکرت!!! به چیزایی که دادیُ چیزایی که گرفتیُ چیزایی که قراره بدیُ چیزایی که قراره بگیری!!!

شـــــُــــکــــــــرت!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:43  توسط محمود | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدا
سلام به همه.من محمودم وحدودا 22 ساله.(مثلا)دانشجوی مکانیک.یه پسره خسته ی تهنا!!!یه سری چیزای دیگه که فعلا حسه گفتنش نیست!!!!!!امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.ممنون که به وبلاگم سر زدین.
09367688587

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
علمی
شعر
داستان
مذهبی
30یا30!!!!
نویسندگان
محمود
دوست
پیوندها
محمود
زری
مریم
فاطمه
آرزو
آرزو
نیلوفرانه بودن سخته
دلتنگ
مجید
زهرا
می
پری
نگار و رویا
طعم خوشبختي
کیمیا
همدم
ناخدای عشق
خاطرات روزانه دختری بی سر و ته
خط خطي هاي يه دختر تنها
غزال
طراحی قالب بلاگفا رایگان
رد پای صورتی
دریچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM