تبليغاتX
خدایا به امید تو
... و همچنان مغرور!!!!!

.

.

.

اون چیه که زنا میدن مردا می خورند؟!؟!!؟؟!

حرص

اون چیه که مردا در میارن زنا می خورند؟!؟!؟!؟

پول

اون چیه که زنا باز می کنند مردا می زارن توش؟!؟!؟!؟

حساب بانکی

اون چیه که باعث میشه این مطلبُ با اشتیاق تا آخر بخونی؟!؟!؟
فکر منحرف!!!!

.

.

.

خودتونو اصلاح کنید!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:13  توسط محمود | 

باد مي وزد

ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي

تصميم با تو است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:14  توسط محمود | 

این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید.
 خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیش‎تر از یکی دو دقیقه وقت نمی‎گیرد. این پیام را وانگذارید.

1-  به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ و دستاوردهای عظیم، به
خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی،گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی،نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
 آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را
به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14-  دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:42  توسط محمود | 

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او

و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:5  توسط محمود | 

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:49  توسط محمود | 
.

.

.

چه می توان کرد!!!

.

.

.

 پ.ن:همچنان منتظر عیدیم هستم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:14  توسط محمود | 
هیچکس اشک برای من نریخت

هر که با من بود از من گریخت

چند روزیست که حالم دیدنیست

حلم از این و آن پرسیدنیست

گاه بر زمین زل می زنم

گاه به حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

غلط بود آنچه می پنداشتیم.

.

.

.

پ.ن:زیاد  به دل نگیرین!!!!واسه خالی نبودن عریضه نوشتم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:19  توسط محمود | 
.

.

.

از اون همه قهر کردن ها و نکردن ها  منت کشی کردن ها و نکردن ها و ... بگذریم! من عیدیمو می خوام!!!

.

.

.

پ.ن:یادم رفت بگم!حسود هم هستی!!!!اونم خیلی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:19  توسط محمود | 
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:58  توسط محمود | 
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:57  توسط محمود | 
به قوله یه نفر:

همه دروغ می گن!!!!!

به قوله خودم:

همه دروغ می گن!!یه سری کم و یه سری زیاد!!!!بگرد دنباله اون که کمتر از بقیه دروغ می گه!!!!

.

.

.

پ.ن:دارم به این نتیجه می رسم که خیلی مغروری!!!خیلی!!!! و اینکه هیچ کس واست مهم نیست!!!هیچ کس!!!واینکه خیلی از خود راضی هستی!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:35  توسط محمود | 
بگو کجا بودی این همه وقت
این همه وقت
بعد از آن سلام ساد ه کجا بودی
که من پشت تمام درختان باغ را بگردم و
باران بند نیاید
کاری نکرده بودی که
زیر باران
من هم آن قدر ساده می شوم
که خیلی ها به چشمم آشنا می آیند
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:26  توسط محمود | 

خدا همانی است که ما می خواستیم. کاش ما هم همانی بودیم که خدا می خواست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:53  توسط محمود | 

السلام علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح التی حلت بفنائک ، علیک منی سلام الله

ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم ، السلام

علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب

الحسین.

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:59  توسط محمود | 
سلام
من برگشتم!!!!
صحیح ُ سالم ُ درس خون رفتم ناصحیح ُ ناسالم ُ درس نخون برگشتم!!
این یکی دو هفته که نبودم رفتیده بودم دانشگاه تا پروژم ُ ارائه بدم ُ فارغ التحصیل بشم!!! به عبارتی آق مهندس بشم!!!! اما هنوز آق مهندس نشدم!!!!!
با اینکه استادمون گیر بود ولی واسه ارائه پروژه اذیت نشدم یعنی فی الواقع اصن وقت نشد که من ارائه بدم! فقط چندتا سوال اونم در حد المپیک پرسید که منم جواب دادم!!! ولی واسه پرینت ُ صحافی دهنم صاف شد!!! تو اون خراب شده فقط یه جا پرینت رنگی داشت که اونم مجلاته خاص خودش ُ داشت!!! بگذریم!
خلاصه اینکه این جانب با نمره 19.5 پروژم ُ پاسیدم!!! بسی فیض بردیم بابت نمره!!!!
و در حال ِ حاضر اینجانب یک عدد سرباز ِ فراری می باشم!!!!
و اینکه به یک عدد نتیجه اخلاقی پی بردم! و آن اینکه مواقعی که من نیستم شما دوستان وبلاگی هستین و مواقعی که من هستم شماها نیستین!!!! آخه این چه وضعیه؟!؟!؟!؟!؟
فعلن همینا دیگه!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:55  توسط محمود | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:54  توسط محمود | 
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ ....
این بود زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:36  توسط محمود | 
این پست چند وقتی ثابته!!!! بی زحمت آپای جدیدو هم بخونید.

.

.

.

می تونم یه سوال ازتون بکنم؟!؟!؟!؟

شما نماز می خونید؟!؟!؟

اصولا چند جواب بیشتر نداره!بله!نه!به تو چه!!! و امثالهم!!!

حالا فرض محال (که به قوله طلبه ها محال نیست) می گیریم که می خونید!!!!چرا نماز می خونید؟!؟!؟

البت این چند جواب تابلو داره!
مثلا به اجبار خانواده!یا از رو عادت (البت عادت جالبیه هر وقت بخوای میشه ترکش کرد)!!!تشکر از خدا!!و یا جوابای دیگه!!

اگه امکان داره علت نماز خوندنتونُ بگید!!!می خوام بدونم چرا اطرافیانم نماز می خونن؟!؟؟!

راستش من به اجبار خانواده نمازو شروع کردم!!!الانم تقریبا عادت شده!!!ولی نمی خوام ترکش کنم!!!!چون دو سه باری حال داده اساسی!!!!چیزاییو که خیلی واسم مهم بودن حفظ کرده!!!

ممنون می شم دلیلشو بهم بگین.

در پناه حق

.

.

.

بعدن نوشت: یه نفر جان بی زحمت قسمته نظرارو یه نیگا بنداز!ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط محمود | 

دیروز اسمان به خاطر دخترکی معصوم که

رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان

شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند

بارید.

دیروز باران بارید و من به یاد درس لطیف

عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او

بیاید.

اما تو نیامدی....میدانم قرار نبود که بیایی و

چه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که قرار

نیست...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:21  توسط محمود | 

زندگی با مرگ از بین نمی رود، به هزاران طریق دیگر که از بی توجهی ما سرچشمه می گیرد از بین می رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:45  توسط محمود | 
زندگی پیازی است که انسان در حال اشک ریختن، پوستش را می کند!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:43  توسط محمود | 

این بار هم تو را می یابم، در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند تو را آغاز می کنم به روی برگ های سپید تا برگ های دفتر زندگیم آرام آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند، باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست داشتن رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس ...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم
و بعد...
برای آنچه از دست رفته آه می کشیم
پس هیچوقت دریغ نکنیم برای دوست داشتن!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:28  توسط محمود | 
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:30  توسط محمود | 
بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند، تو از نژاد چشمه باش!!!
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:38  توسط محمود | 
در بسیاری از جنگ ها قبل از آنکه بجنگیم، پیروزیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:13  توسط محمود | 

.

.

.

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداجون شکرت! دستت درد نکنه!!! دمـِت قیژ!!!

ممنون که بازم دست ِ رد به سینم نزدی! ممنون.

چرا هیچ کی به من حق نمی ده؟!؟! ها؟!؟!؟

چرا فک می کنین که من یخچالیم؟!؟!؟

حتمن باید جلوتون له بشم تا بفهمین که منم آدمم و احساس دارم؟!؟!؟ در حالی که همه ی این چیزارو می ریزم تو خودم!!!!ها؟!؟؟!؟!

بگذریم!

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداجون بازم ممنون!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:2  توسط محمود | 
کسی که درباره همه چیز می اندیشد درباره همه چیز تصمیم نمی گیرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:42  توسط محمود | 
برادر حقیقی تو آن کسی است که از لغزشت درگذرد ، نیازت را برآورد ، پوزش تو را بپذیرد ، ترس را از تو دور کند و آرزویت را برآورد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:33  توسط محمود | 

کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد.ولی هربار که حرف دلش را میزد صدایش در آب جوش می سوخت.کیسه ی کوچک چای بایک تکه نخ رفت ته لیوان.حرف دلش راآهسته گفت...
لیوان سرخ شد.

.

.

.

پ.ن:به این می گن سواستفاده از نظرات!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط محمود | 
.
.
.
بازم ممنون.دستت درد نکنه!خوش گذشت!هر چند کوتاه بود و اصلن ندیدمت!خیلی دلم می خواست ... (امان از دستِ این شیطان) ولی حیف که اسلام دستمُ بسته بود!!!
در مورد جایی که رفتیم! خیلی قشنگ بود!!! از میون ِ اون همه زیبایی یه درختی بود که دلمُ بد جوری ربود!!!
با اینکه حرف خاصی نزدیم و با وجود استرس کاذبایی که می دادی و با اینکه یه ضدحال ِ کوچولو زدی ولی نمی دونم چرا خیلی آروم بودم!آرامش ِ خاصی داشتم!!!به غیرِ یو به کـَس و یا چیزِ دیگه ای فکر نمی کردم!! اصلاً فکرم کار نمی کرد! نمی دونم چرا!!یه جورایی شنگول می زدم!!اگه کسی منُ می دید شاید فک می کرد چیزی انداختم بالا!!حتی سوالایی که داشتمُ فراموش کرده بودم!مخصوصا در مورد جبر و اختیار!خودمُ کشتم تا یادم بیاد سوالم چی بود!!!
بگذریم!
بازم ممنون!
.
.
.
بعد عمری رفتیم دانشگاه!!! این چند وقت که نبودم دانشگاه گوریده بود به هم!!!تقریباً تمام معاونای دانشگامون استعفا داده و یا دارن می دن!نمی دونستم وجود ما این قدر واسه دانشگاه مهمه!
رفته بودم در موردِ پروژه با استادِ گولاخ ِ رشتمون صوووووووووبت  کنم!!! خودش که خیلی راضی بود!!!ایشالا که نمرشم راضی کننده باشه!!!
.
.
.
موقع اومدن از دانشگاه با یکی از رفقا اومدم!به عبارتی واسه اولین بار با یه ریفیق درد و دل کردم!!هر چند اشکمُ درآورد ولی خوب بود!!به عبارتی کلی نصیحتم کرد!!تنها مجلش اینجا بود که من هر چی می گفتم می گفت باید ازدواج کنی!بابا ازدواج که کشکی نمیشه!!!میشه!؟!؟ خو من شرایطشُ ندارم!!!می خوام درس بخونم! والا!!!اینم هی کیس ِ ازدواج معرفی می کرد!!!
و اینکه گفت من شبیه بهزادم!!!!!نه قیافتاً!!از اون لحاظ که من سرترم! ولی از شوخی گذشته آیا واقعاً اخلاقاً من شبیه اونم!؟!؟!؟
.
.
.
خو آقاجون من موهامُ دوست دارم!!!نمی خوام کوتاش کنم!!!چه گیری دادینا!!!!
.
.
.
- اگه کسی می دیدتون چی؟!؟!؟
- آخه اینجا کی منُ می شناسه؟!؟!؟ خو ببینن!!!! چی میشه!!!؟!؟
- خو می گفتی منم بیام ببینمش!!!
- زودتر می گفتی!!!!:دی
- دعوتش کن بیاد خونه!!!
-
- خو تو برو بیرون!
-
- اصلن نهار دعوتش کن!
بیخیل با!!!! تایم اوت!
- ...
.
.
.
و این بود جریان ِ این چند روز غیبت من از این دنیای مجازی!
.
.
.

و ممنون یه نفر جان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط محمود | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدا
سلام به همه.من محمودم وحدودا 23 ساله.(مثلا)مهندس مکانیک.امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.ممنون که به وبلاگم سر زدین.
"خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد!!!!"
ما گذشتیم!شما هم بگذرین!!!!

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
علمی
شعر
داستان
مذهبی
30یا30!!!!
نویسندگان
محمود
دوست
پیوندها
محمود
زری
مریم
فاطمه
آرزو
آرزو
نیلوفرانه بودن سخته
دلتنگ
مجید
زهرا
می
پری
نگار و رویا
طعم خوشبختي
کیمیا
همدم
ناخدای عشق
خاطرات روزانه دختری بی سر و ته
غزال
طراحی قالب بلاگفا رایگان
رد پای صورتی
دریچه
چشم خدا
بوسه بر لب های باد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM